هفته پيش ازته دل دعا مي کردم که کوثر برگرده که مادرش خواهر دوقلوش و مادربزرگش طاقت دوري کوثر رو ندارند...اما ...
خدايا به بازماندگانش صبر عطا فرما که دربرابر مشيت تو همه تسليم هستيم .
نمي دونم چرا ولي حالا فقط به فکر سوگند هستم که با اون قلب کوچيکش چطور تاب مياره اين دومين داغ رو ...تو دوردستهاي ذهنم به اينده سوگند فکر مي کنم و اميدوارم شاديهاي زندگيش از اين به بعد بيشتر از غمهاش باشه ...
------------------------
هرچی فکر کردم دیدم نمیتونم چیزی بنویسم که واقعا حرف دلم رو بزنه ... اصلا نمی دونم چی باید بنویسم ...عکسهای کوثر اتیش به دلم می زنه ... به هر حال نوشتم ...
و حالا ازهمه دوستانم و همه کسانی که لطف می کنند و به اینجا سر می زنند می خوام که برای مارال دعا کنند ... دختر بیست وچهارساله ای که الان تو بیمارستان و همه بستگانش التماس دعا دارند .برای سلامتی مارال ختم هفتاد هزار بار سوره مبارکه حمد را داریم ...برای هر نفر هم ۱۰ بار قرائت سوره حمد را درنظر گرفتیم ... منتظر همه دوستان دنیای مجازی هستم و برای همتون ارزو می کنم سلامت باشید.
نوشته شده توسط در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387
لينك
مطلب
كوثر برادران در كما فرو رفت
...
تو راه بهشت زهرا بودم ، براي تشييع جنازه يک دوست ، يک فرشته ...( زهرا سادات بهشتي )که خبر رسيد...
كوثر برادران ،فرزند خردسال شهيد عليرضا برادران (ازشهداي حادثه سقوط هواپيماي C - 130) تو كماست ...

خدايا زهرا تا لحظه اخر مي گفت ؛خدا را شکر ...
منهم ميگم خدايا شکرت ولي چرا تو اين چند روزه داره هر لحظه برداغهايمان داغ ديگه اي اضافه مي شه ...( كوثر در حالي كه مشغول خوردن گوجه سبز بود، راه تنفسش بسته شد و پس از انتقال به بيمارستان هماكنون در كما به سر ميبرد.حالا سوگند خواهر دوقلوي کوثر چشم انتظار اوست) خدايا کوثر رو دوباره به سوگند و مادرش برگردون ،چون ديگه تحمل يه داغ ديگه رو ندارند....
رفتن زهرا هم يه داغ ديگه بود بعد از سقوط هواپيما...
از روز اول تو تمام مراسمها شرکت کرد ...هر پنجشنبه زودتر از همه خانوادهها تو قطعه 50 براي تک تک شهدا فاتحه مي خوند ... بعد از يکي دوماه که تازه متوجه دور واطرافم شدم ... چهره زهرا به نظرم اشنا اومد ...هر پنجشنبه ميديدمش ساکت واروم بعد از سرزدن به همه شهدا يه گوشه مي نشست ...همزمان با صداي گرم حاجي که زيارت عاشورا رو زمزمه مي کرد شروع مي کرد به گريه ...کارش دلداری به مادران شهید بود ُ می گفت تبریک می گم نه تسلیت
کم کم بيشتر باهم اشنا شديم ...تازه فهميدم زهرا سادات کيه ...مسافرت تعطيلات نوروز زهرا سفر به جبهه هاي جنوب بود ... پنجشنبه ها هم حتي اگه به ميهموني و جشن دعوت مي شد ، باز ترجيح مي داد که تو قطعه شهدا باشه ...هروقت وسط هفته زنگ مي زد ، مي فهميدم که توحرم اقا امام رضا ( ع ) جلوي ايوان طلا ايستاده...قراربود سفر کربلا با هم باشيم که ...
هفته پيش با تماس خواهرش فهميدم تو بيمارستان بستريه ... باورم نمي شد ... رفتم ديدنش ...با همه دردي که مي کشيد بازهم خدارا شکر مي کرد...اما دل تنگيش براي پنجشنبه هاي بهشت زهرا بود...
ديروز بهشت زهرا غوغايي بود ... يه فرشته رفته بود آسمون ...
داغمون تازه شد ... خواب ديدن ، هواپيما دوباره سقوط کرده ...
خدايا يه دختر بيست و يک ساله ... که از سفر کربلا فقط تقاضاي يک کفن رو داره و التماس دعا ...خدايا يه دختر بيست و يک ساله که نمازهاي شبش ، سرمشق ديگران مي شه ، خدايا يه دختر بيست و يک ساله که عشقش مي شه شهدا ... خدايا يه دختر بيست ويک ساله که روزهاي اخر به جاي شکايت از درد مي گه خدايا شکرت ..به جز يه فرشته که اشتباهي به زمين اومده ، کي مي تونه باشه ...
نوشته شده توسط در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387
لينك
مطلب