تبليغاتX
برادرم
هنوز لبخندهای زیبایت در ذهن لحظه هایم جاریست

دخترک کناره جاده نشسته بود و به ماشينهاي زيادي که پشت سرم از پيچ جاده رد مي شدند نگاه مي کرد....

سفيد، سياه ،قرمز، طوسي ،نقره اي ....

يه نگاهي به پشت سرش انداخت ،خونه و تعميرگاه پدرش را نگاه کرد.از نگاهش پيدا بود....ماشينها و آدمها ميرن اما اون هميشه اينجا کنار اين جاده شلوغ و پرپيچ و خم نشسته و به رد به جا مونده از رفته ها نگاه مي کنه ... اون هيچ وقت تا ته جاده نرفته بود ...تنها چيزي که هميشه مي مونه جاده است، جاده اي که سالهاست به اين خونه و دخترک وفادار مونده ....

تو ماشين نشسته بود وچشمش رو دوخته بود به کنار جاده ... درختهاي کنار جاده،رستورانها ،آدمها و دخترکي که جلوي يه تعميرگاه نشسته بود و داشت نگاش مي کرد...به ادامه جاده نگاه کرد که انگار نمي خواست حالا حالاها تموم بشه ...  فکر کرد؛ اي کاش مي شد ، کنار جاده بشينه و ديگه يه مسافر هميشگي توجاده نباشه  ....

نوشته شده توسط در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387

لينك مطلب


درباره وبلاگ

روزگار غریبی است نازنین ....


تازه ترین مطالب daghelale
موضوعات
آرشیو
نویسنده
لینکدونی
پیوندها
جستجو
آمار و امکانات دیگر
»افراد آنلاين:
»تعداد بازديدها:
»کاربر: Admin


Google PageRank 
Checker - Page Rank Calculator

Add to Technorati